X
تبلیغات
رایتل

دخمل بابام

سلام خیلی خوش اومدین . پروفایلم فعال

برف نمیباره انگار نه  انگار زمستون  هوا بهاری  شده

حوصله ندارم  برم  آرایشگاه ابروهام  داغونتصمیم گرفتم تا عید دست  به ابروهام  نزنم   


دوستای مجازیم  خیلی  بهتر از  دوستای واقعی  ان  اصلا  دوست  خوب  نعمت   اونم  از  نوع  مجازیش


درست از  نزدیک  تا حالا ندیدمشون  ولی  خیلی  باهاشون راحتم  اصلا تلگرام رو بخاطر دوستان حذف نکردم


راسی اگه کسی  میخواد بیاد  گروه (وبلاگی ها )  تلگرام بهم خبر بدین ادرسو بدم 

ماه بانو |15:11 |جمعه 24 دی 1395
نظرات (10)


برای اوین  بار ه  وقتی  میرم  وبش  دیگه  به نوشته هاش  حسودیم 


نمیشه  دیگه  کاری  به کاربراش  ندارم  باهاش دعوا نمیکنم


که چرا  باهاشون   اینطوری   حرف   زدی   چرا  اینطوری   نوشته   بودن


قبلنا  یه  حس خیلی   عجیبی  داشتم  میشه   اسمشو  گذاشت  حسادتت  


وقتی  نوشته هاشو میخوندم  که  داشت  از عشق  قدیمیش  تعریف  میکرد  آتیش  میگرفتم


ادما رو  تا نبینی  نمیتونی  عاقالانه  تصمیم   بگیری   الان  بدون  هیچ حس حسادتی  میرم  وبش


و  پست هاش  رو  میخونم  مث بقیه ی  ادما..... 


دیگه  هیچ  علاقه ای  بهش  ندارم .....

مث روز های  اول  که برا اولین بار اومد  وبم  و کامنت گذاشت  من 17 سالم بود

و اون  49 ساله که  عمل قلب باز داشت  خیلی مهرون بود و عاشق دخترا بود

خیلی باهام مهربون بود  منم که عاشق اقایون سن بالا بهش  میگفتم ددی خیلی

ادم باکلاسی بود  و خیلیم  لوس حتی  وقتی عصبانی میشد خیلی  بنظرم  جذاب تر میشد

و خیلی منو تحویل میگرفت خیلی دوستم داشت و این کارش باعث شده بود

کاربرا که همه خانم بودن حسودیشون بشه و بیان وبم بهم بدو بیرا بگن خخخخ

میگفت بهشون اهمیت نده

درگیر عملش بود و همش تو  وبش مینوشت که حالم خوب نیست و

بازم میخوام عمل کنم و ..... 

همین صمیمیتش لحن حرف زدنش منو مجذوب خودش کرده

  بود و روز به روز علاقم بهش بیشتر مشید

از خانوادش برام میگفت جز به جزء زندگیشو برام  تعریف میکرد 

تا اینکه  همه چی تموم شد  یه دفعه رفت  به مدتت چند سال  دوباره براش کامنت

گذاتشم  و خیلی تحویلم گرفت  نمیدونم چرا اینکارو  کردم

شماره ی  وایبرشو بهم داد  منم گوشی  لمسی  قدیمی داشتم

و از وایبر  اصلا سر درنمی اوردم خخخ  گوشی داداشمو گرفتم

برای اولین بار تماس گرفتم هیچ وقت یادم نمیره

وقتی  صداشو  شنیدم خیلی باهام با   مهربونی حرف زد

صدای نسبتا نازکی داشتم و خیلی باکلاس بود خیلی قشنگ با کلمات

بازی میکرد از یه خانواده ی سرشناسی بود و خیلیم پولدار

از اون  روز به بعد تلفن زدن های ما شروع شد من عاشق صداش و

طرز حرف زدنش شده بودم خب سن زیادیم نداشتم

ایشونم  پا به سن 50 سالگی گذاشته  بود خلاصه  گوشی برادر جان رو دیگه بهش

ندادم  خخخ  به زور ازش گرفتم  و  تا الان که گوشی سوخت  گذاشتمش یه گوشه ای

 چه روز های خوبی بود  چقدر من آرامش داشتم  اولین بار  که عکسمو دید

چقدر ازم تعریف کرد میگفت چشم کف پات برات اسفند دود کنم

خخخ خیلی چرب زبون بود . ولی خب هیچ وقت خودشو نشون نمیداد

تا اینکه سر همین عکس هاش باهاش قهر کردم و تموم شد

ولی مگه میشد فراموش کردنش چه روز ها و چه شب هایی که

عذاب کشیدم عاشق این تیکه کلامش بودم :سلام عزیز دلم

کیف میکردم وقتی اینطوری میگفت

شمارشو سیو کرده بودم یه شب

به طور اتفاقی رفتم تو تنظیمات انیستا که نوشته بود  پیدا کردن دوستان با شماره

وقتی  زدم  شمارش اومد که بله اقا انیستا داره عکسشم بود

باور کردنی نبود وقتی  دیدمش اصلا تو شوک بودم خدای من

یعنی من این همه مدتت عاشق ....... اون شب دیگه برا همیشه

از قلبم از فکرم رفت بیرون دیگه هیچ حسی بهش ندارم

چون بهم  میگفت :چشم ابروی روشنی داره  صورت سفید موهاش بوره

و  ترظ رفتارش و خانوداش کلا من یه جور دیگه تصورش میکردم

فقط دلم برا خوشی هام  اون آرامشی که داشتم باهاش  تنگ شده  ولی میدونم هنوزم

دوستم داره جزء افراد مهم زندگیشم  من کنارش خوشبخت

میشدم ....  پایان عاشقی من . 23دی ماه 1395



ماه بانو |19:04 |پنج‌شنبه 23 دی 1395
نظرات (10)


چند روز  پیش فشارم  افتاده بود  سرگیجه  داشتم     حالت تهوع


رفتیم   درمانگاه 


دکتره  میانسال بود   فشارمو گرفت  گفت  مجردی مگه نه   ؟  گفتم  بله  گفت   بدنت خیلی  ضعیفه 


نمیتونی  بچه  بیاریا  سر زا میمیری   گفت لبنیات بخور


  گفتم نمیتونم حالم بد میشه  گفت نعاع بریز به ماست بخور اه اه


  12 تا  آمپول تقویتی   برام  نوشت  با سرم  چند تا شو  زد به سرم 


خودشم   هی  به  یه بهونه های مختلفی   میمومد  بالا سرم  میگفت


هنوز زنده ای ؟    پنجره ها  رو بست


گفت   سردتت   میشه  و   کابینت ها رو  الکی باز و بسته میکرد


توش  مثلا  باند .و این چیزا بود


برا خودش چایی  هم  ریخته بود روبروی  اتاقی که

  بهم  سرم زده بود آشپز خونه بود نشته بود چایی میخورد   پرو 


ماه بانو |11:02 |سه‌شنبه 21 دی 1395
نظرات (14)


چقد  بده  ادم  ارزش خودشو  با  فوش  و  بی  احترامی


  به  دیگران  بیاره  پایین


میخواستم  خرید  اینترنتی  کنم  دکتر گیره داد


همون شب پول بریزم  به  حسابش 


زور کرده بود   وقتی  گفتم  نه  هر  چی  از دهنش درومد بهم گفت


مثلا دکتر  سنی  ازش  گذشته  اخه  شب  من  چه جوری برم  پول بربیزم  به  حسابش


میخواستم  هفته ی  بعد   بخرم   اصلا  حالا  که  اینطوری  شد  میرم  از  دارو خونه  میخرم 


من کلا با فوش دادن و  دعوا  مخالفم  تا حالا  پیش  نیومده کسی


رو فوش  بدم  با  این  کار شخصیت  خود طرف  خراب میشه

ماه بانو |15:53 |دوشنبه 20 دی 1395
نظرات (5)


چند بار خواستم  اهنگ گوش ندم  ولی  مث افسرده  ها شدم  و  گوش دادم ولی باز پشمون شدم چرا  گوش  دادم

 از ژاپن  برام  خوراکی  فرستادن  یه کارتون بزرگ  غذای اماده و  خوارکی   بعضی هاش  خوشمزه  هست  فقط


راسی  کسی   کفش نمیخواد ؟مال ژاپن اصل  بابام نمیزاره بزارم سایت دیوار مونده دستمون  پای مامانم نمیره 


ولی خوجله اگه پای خودم میشد  برمیداشتم  تخفیفم میدما خوب فکراتونو بکنید اصل چرم خخخخ یکم  تبلیغ کنم

پی نوشت:  چند بار وجود خدا رو حس کردم  و میدونم هستش و حواسش بهم

ماه بانو |13:36 |شنبه 18 دی 1395
نظرات (8)


  1    2    3    4    5    ...    20  >>